داستان نویسی با کودکان بخش اول

مقدمه :
من بعد از سالها تدریس هنر به کودکان دبستانی به یک نتیجه جالب رسیدم و ان آن است که بچه ها نه تنها قصه خوانی و قصه گویی را دوست دارند بلکه دوست دارند خودشان داستان بکویند شادهد این گفته من دانشی است که سالهاست محققین بر آن تاکید داشته اند :
محققین حوزه کودک بر این باور هستند که داستان پردازی رویا پردازی یکی از ویژگی های بارز کودکان است آنها در حال بازی در حال نقاشی کشید و هر فعالیتی روایت پردازی ذهنی خود را دارند آنها حتی وقتی نقاشی میشکند انگار دارند داستان ذهنی خودشان را به صورت تصویر بیان میکنند این مهم تا جایی پیش خواهد رفت که آنها دوست دارند داستان نویسی را هم تجربه کنند
ولی مشکل اینجاست که نمیدانند از کجا شروع کنند
داستان نویسی روش ها و متدهای مختلفی دارد و در قالب های مختلفی انجام میشود ومن میخواهم در سری داستان نویسی با کودکان موارد مختلفی را برای شما بیان کنم تا بتوانید اول خودتان و بعد کودکان مهارت های ساده داستان نویسی را تجربه کنند

ساختار کلی داستان
در ساختار کلی داستان من شروع داستان را داریم بعد در جایی یک چالش و یا اتفاقی داستان را به اوج میرساند که به آن اوج داستان گفته میشود و بعد گره گشایی یعنی بخشی که مشکل و چالش حل میشود و در پایان نتیجه داستان … یک مثال برای شما بزنم
در داستان کودکان که با هم در حال توپ بازی هستند و بعد توپ آنها داخل چاله ای عمیق می افتد و بچه ها نمی توانند با هر وسیله ای توپ خودشان را بیرون بکشند و در این میان یک کودک با هوش پیشنهاد میکند که آب بیاورند و چاله را با آب پر کنند تا توپ بالای آب قرار بگیرد و..
شروع داستان : بچه ها با شادی در مزرعه در حال توپ بازی هستند
چالش : توپ داخل چاله می افتد و همه بچه ها ناراحت میشوند
اوج داستان : تلاشها بی فایده است
گره گشایی : یکی از بچه ها که بچه های باهوش است ایده پر کردن چاله را مطرح میکند و توپ به این وسله خارج میشود
نتیجه : فکر کردن و پیدا کردن راه حلهای هوشمندانه
روش های ساده داستان نویسی با کودکان
روش اول
از کجا شروع داستان را شروع کنیم مهمترین سوال و چالش برانگزترین سوال است مطمنا شروع داستان بسیار مهم است ولی گاهی نتیجه – گاهی چالش – گاهی گره گشایی میتواند مقدمه ای باشد برای داستان نویسی شما فرض کنید :
چالش یا اتفاق : گلدانی از لب پنجره به داخل حیاط می افتد و میشکند … کسانی که در صحنه هستند یک گربه- یک توپ- یک پرنده .. حال صاحب حانه میخواهد بداند مقصر کیست … این اتفاق ساختاراصلی داستان را شکل میدهد حال نویسنده میتواند به هر طریقی داستان را شروع کند مثال :
شروع اول : مرد صاحب خانه از خرید بر میگردد و وقتی وارد حیاط میشود صحنه گلدان شکسته و پرنده و گربه و توپ بچه همسایه را می بیند
شروع دوم مرد صاحب خانه با صدای شکستن گلدان از خواب بیدار میشود
شروع سوم : مرد همسایه در حال تلفن زدن در اتقاق است و…..
با این روش ما میتوانید ایده های شروع داستان متنوعی را در نظر بگیریم و بعد برای این چالش هم ایده های مختلفی را که متناسب با داستان و گروه سنی است را بنویسیم
روش دوم
از تصاد استفاده کنیم همیشه تضاد برای بچه ها و داستانهای بچه ها بسیار جذاب و خاص بوده مثلا درختی را حرف میزند یا ایده داستان آدم برفی که از سرما خوشش نمیاید این تضاد ضمن اینکه خاص و دور از ذهن است میتواند مسیر های داستان را برای خواننده جذاب کند در مثال آدم برفی که از سرما خوشش نمیاید این تضاد که آدم برفی از سرما و برف ساخته شده و اگر گرما به او برسد آب میشود و این چالش و میتواند داستانهای جذابی را طرحی کند که من نمونه ساده و خلاصه ای را برای شما بیان میکنم
آدم برفی که از سرما خوشش نمیاید
زمستان مثل هر سال سروقت به شهر ما رسید و دانه های برف یکی پس از ذیگری سطح زمین و روی درختان را پوشاند سفید زیبایی کل شهر کوچک ما را گرفته بود و مثل هر سال همه ما بچه ها تصمیم گرفتیم یک آدم برفی بسازیم همه بچه ها جمع شدیم که آدم برفی درست کنیم ولی با کمال تعجب دیدم که یک آدم برفی وسط میدان شهر درست شده هیچ کس نمیدانست این آدم برفی از کجا آمده (اولین چالش: آدم برفی را کی ساخته )
همه دور آدم برفی جمع شدند آدم برفی زیبا با شال و کلاهی آبی و دماغ هویجی … اما لب ناراحت بود بچه ها نمیداستند چرا لب او به حالت ناراحت درست شده یکی از بچه ها لب اورا پاک کرد و لبخند برای او کشید ولی لب خندان آدم برفی باز حالت نارحت به خود گرفت همه بچه ها با تعجب به هم نگاه میکردند دور آدم برفی جمع شدند و شروع کردند به شعر خوانی و بالا و پایین پریدن که شاید آدم برفی شاد شود همه از اینکه یک آدم برفی زیبا دارند خوشحال بودند ولی آدم برفی خوشحال نبود (دومین چالش : چرا آدم برفی خوشحال نیست )
بچه ها چند ساعتی را بازی کردند تا اینکه هوا کمی تاریک شد و کم کم همه به خانه های خود رفتند ولی آدم برفی همانطور ناراحت بود من که از ناراحتی آدم برفی کمی ناراحت بودم از پنجره به او نگاه کردم و برایم سوال بود که چرا او ناراحت است در حالی که باید خوشحال باشد چون خونه ما نزدیک میدان بود دوباره از خانه بیرون آدم کنار آدم برفی ایستاده و گفتم آدم برفی چرا ناراحت هستی …
باورم نمیشد که آدم برفی شروع کرد به حرف زدن او گفت من از سرما خوشم نمیاد سردی هوا باعث میشه من شبها تنها باشم و بچه ها کنار من نباشند او گفت من دوست دارم مثل شما کنار بخاری بنشینم و به آتش نگاه کنم …. من به او گفت اما تو از برف هستند و گرما باعث میشود تو آب شوی و از بین بروی ولی او همچنان و….
خوب حال شما توجه کنید این داستان برای بچه ها چقدر میتواند جذاب خیالی ساده و خاص باشد و از همه مهمتر اینکه پایان آن خیلی نمایان نیست یعنی نیشود پایان را پیش بینی کرد …
من از شما میخواهم این سری مقالات آموزشی داستان نویسی با کودکان را بخوانیید پیگیری کنید یادداشت کنید و حتما حتما نمونه هایی را مانند من بنویسید و سعیر کنید ساختار داستان را که گفته شد رعایت کنید در مقالات بعد بخش های دیگر را بخوانید

این مقاله را هم بخوانید
داستان نویسی با کودکان بخش اول


